چرت و پرت های یک روان نا آرام

هر چه میخواهد دل تنگت بگو

۸ مطلب با موضوع «عشق بازی» ثبت شده است

عشق بازی 8

کاملی گر خاک گیرد زر شود      
ناقص ، ار زر برد خاکستر شود
 
چون قبول حق بود آن مرد راست
دست او در کار ها دست خداست

دست ناقص ،دست شیطان است و دیو
ز آنکه اندر دام تکلیف است و ریو

جهل آید پیش او ، دانش شود
جهل شد علمی که در ناقص رود

هرچه گیرد علتی ، علت شود
کفر گیرد کاملی ، ملت شود

ای مری کرده پیاده با سوار
سر نخواهی برد ، اکنون پای دار
۰ نظر
mostafa rb

عشق بازی 7

زندگى جیره ى مختصریست
مثل یک فنجان چاى

که کنارش عشق است
مثل یک حبه قند

زندگى را با عشق
نوش جان باید کرد

#سهراب_سپهرى


بدانکه، نماز زیاده خواندن
 کار پیرزنان است
و روزه فزون داشتن
 صرفه ی نان است
و حج نمودن
 تماشای جهان است.
اما نان دادن
 کار مردان است...

 🔻 خواجه عبدالله انصاری 🔻

۱ نظر
mostafa rb

عشق بازی 6

سخن عشق تو بی آن که برآید به زبانم
رنگ رخساره خبر می‌دهد از حال نهانم

گاه گویم که بنالم ز پریشانی حالم
بازگویم که عیانست چه حاجت به بیانم

گر چنانست که روی من مسکین گدا را
به در غیر ببینی ز در خویش برانم

من در اندیشه آنم که روان بر تو فشانم
نه در اندیشه که خود را ز کمندت برهانم

گر تو شیرین زمانی نظری نیز به من کن
که به دیوانگی از عشق تو فرهاد زمانم

نه مرا طاقت غربت نه تو را خاطر قربت
دل نهادم به صبوری که جز این چاره ندانم

من همان روز بگفتم که طریق تو گرفتم
که به جانان نرسم تا نرسد کار به جانم



#سعدی

۰ نظر
mostafa rb

غزل 367

فتوی پیر مغان دارم و قولیست قدیم

که حرام است می آن جا که نه یار است ندیم

چاک خواهم زدن این دلق ریایی چه کنم

روح را صحبت ناجنس عذابیست الیم

تا مگر جرعه فشاند لب جانان بر من

سال‌ها شد که منم بر در میخانه مقیم

مگرش خدمت دیرین من از یاد برفت

ای نسیم سحری یاد دهش عهد قدیم

بعد صد سال اگر بر سر خاکم گذری

سر برآرد ز گلم رقص کنان عظم رمیم

دلبر از ما به صد امید ستد اول دل

ظاهرا عهد فرامش نکند خلق کریم

غنچه گو تنگ دل از کار فروبسته مباش

کز دم صبح مدد یابی و انفاس نسیم

فکر بهبود خود ای دل ز دری دیگر کن

درد عاشق نشود به به مداوای حکیم

گوهر معرفت آموز که با خود ببری

که نصیب دگران است نصاب زر و سیم

دام سخت است مگر یار شود لطف خدا

ور نه آدم نبرد صرفه ز شیطان رجیم

حافظ ار سیم و زرت نیست چه شد شاکر باش

چه به از دولت لطف سخن و طبع سلیم

۱ نظر
mostafa rb

عشق بازی 4

تو همانی که دلم لک زده لبخندش را

او که هرگز نتوان یافت همانندش را

منم آن شاعر دلخون که فقط خرج تو کرد

غزل و عاطفه و روح هنرمندش را

از رقیبان کمین کرده عقب می ماند

هر که تبلیغ کند خوبی ِ دلبندش را

مثل آن خواب بعید است ببیند دیگر

هر که تعریف کند خواب خوشایندش را

مادرم بعد تو هی حال مرا می پرسد

مادرم تاب ندارد غم فرزندش را

عشق با اینکه مرا تجزیه کرده است به تو

به تو اصرار نکرده است فرآیندش را

قلب ِ من موقع اهدا به تو ایراد نداشت

مشکل از توست اگر پس زده پیوندش را

حفظ کن این غزلم را که به زودی شاید

بفرستند رفیقان به تو این بندش را :

«منم آن شیخ سیه روز که در آخر عمر

لای موهای تو گم کرد خداوندش را »
#کاظم بهمنی

۰ نظر
mostafa rb

عشق بازی 3

داد درویشی از سر تمهید
سر قلیان خویش را به مرید

گفت که از دوزخ ای نکوکردار
قدری آتش به روی آن بگذار

بگرفت و ببرد و باز آورد
عقد گوهر ز درج راز آورد

گفت که در دوزخ هرچه گردیدم
درکات جحیم را دیدم

آتش و هیزم و ذغال نبود
اخگری بهر اشتعال نبود

هیچ کس آتشی نمی افروخت
ز آتش خویش هر کسی می سوخت
ز آتش خویش هر کسی می سوخت

« شعر از محمدحسین صغیر اصفهانی »

۰ نظر
mostafa rb

عشق بازی2

ﺩﻟﺘﻨﮕﻢ ﻭ ﺩﯾﺪﺍﺭ ﺗﻮ ﺩﺭﻣﺎﻥ ﻣن است
بی ﺮﻧﮓ ﺭﺧﺖ ﺯﻣﺎﻧﻪ ﺯﻧﺪﺍﻥ ﻣن است

ﺑﺮ ﻫﯿﭻ ﺩﻟﯽ ﻣﺒﺎﺩ ﻭ ﺑﺮ ﻫﯿﭻ ﺗﻨﯽ
ﺁﻧﭻ ﺍﺯ ﻏﻢ ﻫﺠﺮﺍﻥ ﺗﻮ ﺑﺮ ﺟﺎﻥ ﻣن است

#مولانا


۰ نظر
mostafa rb

عشق بازی

در کنج دلم عشق کسی خانه ندارد
کس جای در این خانه ویرانه ندارد

دل را به کف هر که دهم باز پس آرد
کس تاب نگهداری دیوانه ندارد

در بزم جهان جز دل حسرت کش ما نیست
آن شمع که می‌سوزد و پروانه ندارد

دل خانه عشقست خدا را به که گویم
کارایشی از عشق کس این خانه ندارد

گفتم مه من! از چه تو در دام نیفتی
گفتا چه کنم دام شما دانه ندارد

در انجمن عقل فروشان ننهم پای
دیوانه سر صحبت فرزانه ندارد

تا چند کنی قصه اسکندر و دارا
ده روزه عمر این همه افسانه ندارد

#حسین_پژمان_بختیاری

۰ نظر
mostafa rb