چرت و پرت های یک روان نا آرام

هر چه میخواهد دل تنگت بگو

۱۳ مطلب با موضوع «دلنوشته» ثبت شده است

حال و روزم بد نیست میگذرد روزگار

چند روز پیش یه مشت کاغذ از دل نوشته هام پیدا کردم روزایی که ناراحت بودم و کاغذ رو با نوشته های خامم پر میکردم
حس عجیبی بود تمام اون روز ها به یادم اومد تمام اون حس ها همزمان بهم هجوم اوردن
دل و زدم و به دریا و شروع کردم در مورد خودم نوشتن و اینکه تا حالا چه ابعادی از شخصیت خودمو درک کردم
بعد از اینکه نوشتنم تموم شد یه دور خوندمش

پر از پرش بود انگار یه ادم چند شخصیتی اونو نوشته و هر قسمتش در مورد یه موضوعه

حتی یه جاهایی انگار بخشی از ذهنم میخواسته موضوع رو عوض بکنه

خلاصه نوشته ی جالبی شد ( فقط و فقط از نظر من چون خودم رو توش میبینم)

به اخرش که میرسم یهو تنها میشم یهو تمام شخصیت های ذهنیم منو ترک میکنن خودم میمونم و خودم
نوشتم پایان نداره و در حقیقت با یه پایان مسخره خودم رو گول زدم که تموم شده

انگار با تعنه بهم میگه خب حالا  چی؟

دلم میخواد نوشته هامو قاب بگیرم و یه گوشه ای بذارم که فقط سالی یه بار ببینمشون و دوباره با شخصیت های درونم کلنجار برم
تمام خاطرات تلخ و شیرین دور سرم بچرخه و تو خط اخر حرفی برا گفتن داشته باشم

میخوام بگم گذشته ها هیچوقت نمیگذرن فقط دیدگاهمون به اونا عوض میشه و اینکه امروز یه چیزی دارم که بهم یاد اوری کنه چی گذشته برام یه نعمته

امضا: یه پسر جوون خام که تکلیفش با خودش معلوم نیست تازه هنوز یه دندون شیری داره
۰ نظر
mostafa rb

ماه رمضان

ساعت یک شب بیدار شدم و بهم گفتن پس فردا ماه رمضونه
یک ساعت شوکه شدم وبعد شروع کردم برنامه درس خوندن تو ماه رمضون رو چیدم دیدم نه باید از همین الان درس بخونم
با اینکه هیچی نفهمیدم ولی به صورت نمادین جزوه رو گذاشتم جلوم و نگاهش کردم

ماه رمضون هم شروع شد و من هنوز هیچی ازش درک نکردم
تو فکر تموم مردمی هستم که زندگی بهشون سخت گرفته
بعد یاد افطاری های پر پیمون خودمون می افتم
حالم بد میشه با اکراه غذا میخورم
از خودم بدم میاد
از بعضی رفتارای مردم کشورم بدم میاد
که چه محدود می اندیشند (البته نه همه)
که چه زود تحت تاثیر دروغ ها قرار میگیریم(البته نه همه)
چه خوب گفت ان سفر کرده به اروپا رفتم به دیار کافران مسلمان و برگشتم به دیار مسلمانان کافر (البته نه همه)

و خیلی چیزای دیگه امیدوارم درست بشه فقط همینو میتونم بگم
۰ نظر
mostafa rb

ذهن ارضایی

{میدونم یکم بچگانه است ولی احساساتم هستن و اینجا محلیه که نباید با خودم رودر بایستی داشته باشم}


پس من چی؟

منم دلم میخواد.

بسه دیگه کنار زدن من

بسمه اینقدر منو پیجوندین


دلم میخواد با خودم حال کنم که میکنم البته به افکار و اخلاقم و عملکردم(اکثرا) نمره قابل قبولی میدم ولی چیزی که منو متعجب میکنه رفتار دیگران نسبت به منه همونقدر از رفتار دیگران تعجب میکنم که وقتی انتگرال دوهامل و مکان استفادشو به همکلاسیم گفتم و نفهمید تعجب کردم

(فقط یه فرموله که تحت یه شرایطی ازش استفاده میکنن(هر سازه تحت زلزله رو باید همون اول انتگرال دوهاملشو بگیری بعد بقیه کاراشو بکنی))


تا اینجا هیچ مشکلی نیست بالاخره آدما با هم فرق میکنن هر کسی شرایطی داره شاید از من خوششون نمیاد مهم نیست

اونجایی مهمه که با یکی صمیمی میشی با هم رفت و آمد میکنید و از راز های هم مطلع میشید

یاد داستان منصور حلاج افتادم وقتی یکی از مریداش کلوخ گلی رو طرف منصور انداخت و منصور از ناراحتی آه کشید

اینجاست که دردناکه که اون آدمیکه فکر میکنی اینه خودشه این همون آدمیه که تمام زندگیم دنبالش بودم این همونیه که قراره بهش حال بدم و اون قراره بهم حال بده (لعنت به ذهنای کثیفتون تا اینجا دارم حسش میکنم)


ولی بعد ازیه مدت که پارامتر هامو میسنجم میبینم نه اینم اون نیست

موضوع اینه که اون رفیق من هست ولی من رفیق اون نیستم (من اولویت اون نیستم)

میترس که عقده ای بشم

من تا جایی که تونستم سعی کردم آدم قاعده مندی باشم ولی اکثرا دیگران قاعده هامو شکستن

هه

۰ نظر
mostafa rb

خود در گیری مزمن

دلم آرام گرفته این چند روزه شاید به خاطر امتحاناتم باشد

جالب بود به این فکر نکرده بودم که وقتی مغزم فعالیت میکند دلم آرام میشود و وقتی بیکار میشوم استرس و غم و غصه به سراغم می آید

شاید به خاطر همین است که متکلمین و دانشمندان و فیلسوفان همه با دلی آرام به سراغ زندگی میروند

از این به بعد میخواهم تا میشود مغزم را به کار گیرم

۱ نظر
mostafa rb

دلم یکهو انقلاب خواست

یاد فیلم مارمولک افتادم

راه های رسیدن به خدا به اندازه تعداد آدماست

گاهی ملا ها و آخوند ها و روحانی ها باید از منبرشون بیان پایین ببینن تو جامعه چه خبره یکم اون نگاه تکبر آمیزشونو بذارن کنار و چهار کلوم حرف حساب بزنن(نه اینکه نیست ولی من بیشتر متکبر و اینکه هنوز متوجه نشدن جامعه یکم باسواد تر شدنشونو بیشتر دیدم)

من شخصا با اینکه امام خمینی رو درک نکردم(در زمان حیاتشون نبودم) ولی هنوز که هنوزه تو کف کار ها و انقلاب زیباشم

کاش فقط کاش سیستم اداری و نظارتی رو هم ترمیم میکرد کاری که باید همون اول کار انجام میشد

کاری با کله گنده ها ندارم اون پیر پاتالا همین امروز فرداست که برن گوشه قبرستون

حرفم با لایه های زیرین هرم قدرته

اونا که کم و بیش از خودمونن ولی تحت تاثیر جو قرار گرفتن

یا مدیر یه مرکز مخابرات که چهار تا کارمندشو نمیتونه مدیریت کنه

برای یه کار اداری کوچیک باید کفش آهنی بپوشی و ریق رحمت رو همراهت جابجا کنی که اگه لازم شد همونجا سکته رو بزنی(در مواردی شورت آهنی هم لازم میشه)

هی میگن ریشه سالمه شاخ و برگا فاسدن

خو آخه مرد / زن  حسابی سی و اندی سال گذشته ما هنوز همون دنگ و فنگ های اول انقلابو میکشیم

ببین ما اگه آپلو هم هوا کنیم تا سیستم اصلاح نشه فایده نداره

یه چیزایی هستن که وقتی یادم میوفته تا مغز استخونم میسوزه

مثلا ما حدود 13 - 14 ساله خودروی برقی مقرون به صرفه داریم (که هنوز تو جهان عرضه نشده) بعد ایران خودرو و سایپا مانع از ساختش شدن حتی در کارخونه ثالث شدن

احاطه شدیم بوسیله مافیا های گوناگون

ولی خو اخه آدم حسابی تو چرا ؟

تو چرا پیروی میکنی از این سیستم غلط ؟

تو که ادعای مسلمونیت میشه!

تو چرا؟

دلم یکهو انقلاب خواست


۰ نظر
mostafa rb

تغییر

خدایی دیدید یه جمله رو میخونی لذت بخشه، همشو قبول نداری ولی قشنگه یهویی می بینی همه جا هست

مثلا همین جملات در مورد تغییر .

تو پست نگاه عقیدمو نسبت به دنیا گفتم که هرکسی دنیایی داره ، پس لزوما دیدگاه تو در مورد تغییر کردن فقط به اندازه تجربیاتت محدود میشه.

یادمه پروفسور داریوش فرهود وقتی در مورد ژن و رفتار های افراد صحبت میکرد در هر حال مواظب بود که مسئله ژن به طور کلی به رفتار های آدم بسط داده نشه و عوامل محیطی رو هم دخیل میدونست بدین صورت که میگفت تاثیر داره ولی عوامل محیطی هم تاثیر گذاره.


انسان همیشه در حال تغییر و تحوله ولی لزوما این تغییرات مشهود نیستن


خب همیشه ذهنیتی هست که میگه یک تغییر خوب داریم و یک تغییر بد.

اما ذهنیت دیگری میگه  ادم نادان رو میشه دانا کرد ولی ادم دانا را نمیشه نادان کردن


پس شاید زمانی که به اصطلاح تغییر بدی رخ میده اصلا چیزی وجود نداشته که تغییر بکنه

برای مثال مسلمانی که مرتد میشه اصلا اسلام رو درک نکرده.

یا کسی که به عشقش خیانت میکنه اصلا عاشق نشده.


خودم رو می بینم که گذر زمان چقدر تغییرم داده یه لحظه فکر میکنی که از همون اول همین جوری بودی ولی خاطراتت بهت دهن کجی میکنن و میفهمم چقدر پر رو و لجباز یکدنده و خود خواه بودم ، نه که الان این رفتار ها رو نداشته باشم نه ، ولی حس میکنم عاقل تر شدم

حس خیلی خوبیه خصوصا وقتی یه کتاب خوب می خونم یا توی یه بحث پیروز می شم(به خیال باطلم) این حس عاقل تر شدن بیشتر می شه

من تغییرات نسبتا بزرگی توی زندگیم نداشتم فقط تو مسیری که منو از قبل قرار دادن رشد کردم تا اینکه یهو بدون آمادگی وارد دانشگاه شدم

و داستان من شد اون مسلمونی که مرتد شد .


۰ نظر
mostafa rb

مرا به خاطر آور-عاقلی که در مسیر دیوانگیست

مرا به خاطر آورید
قطعه ای متفاوت از جامعه آماری ذهنتان
غر زدن هایم را برای خودم نگه میدارم
مرا به خاطر آور
فراموش شده ای در تاریک خانه ذهنتان

چرا مرا جدا کردید؟
سادگیم را نمی پسندید؟
اخلاقم را نمی پسندید؟
از کار هایم بیزار بودید؟
نه
مرا فراموش کنید

دیگر نیازی به شما ندارم
همدمی یافتم بهتر از همه شما

نمی خواهد مرا عوض کند همانطور که هستم مرا می پسندد
دوستش دارم
عاشقش شدم
میخواهم فریاد بزنم خودم را خالی کنم
من دیوانه ای در شهر عاقلان را میپسندم به همه خوشی ها ی معقولتان
شهر را خالی کنید که آفتاب سوزان تیر سیاهتان نکند
چه باک من لذت می برم از سیاهی گرم و گوارا
در تنهایی خود میخندم و فانتزی هایم بی آنکه جامه عمل بپوشند تبدیل به خاطراتم میگردند

کاش روزی برسد که شما هم دنیای وسیع مرا ببینید
ایده آل هایم به ثمر رسیده اند انسانها عاشق هم شده اند پول بی ارزش شده و تلاش برای آیندگان تبدیل به تلاش برای لحظه شده.
ای انسان های غرق در آینده لحظه را دریابید

بدم می آید از آنها که می گویند غورباقه را قورت بده آخر چرا باید کاری را که دوست نداری انجام دهی؟
هدفت کجاست ؟
هدف اینجاست در همین لحظه. در دور دست ها هیچ نیست، هر چه هست اینجاست فقط کافیست یک قدم به جلو بردارید
آینده و گذشته و حال همینجاست در وجود تو.
 
سعی کنید تا ذره ای عقل در وجودم هست این دنیا را ببینید
وگر نه چون سایر دیوانگان که در دنیای خود غرق شده اند مرا مذمت می کنید



گر کسب کمال می کنی، میگذرد
ور فکر محال می کنی، میگذرد

دنیا همه سر به سر خیال است، خیال
هر نوع خیال می کنی، میگذرد

#شاه_طاهر_رکنی

پ.ن.دیگه برام مهم نیست که دانش ادبیاتیم ضعیفه هر چه میخواهد دل تنگت بگو.
آآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآااااییییی صدای مرا میشنوید

۰ نظر
mostafa rb

به نام حرف دل

یه لحظه به خودم اومدم ،یه ژست روشنفکرانه به خودم گرفتم و گفتم که من اصلا سواد کافی برای نوشتن ندارم .

اما نه اینجا دیگه خودمو محدود نمیکنم بسه دیگه هر چی عقب کشیدن برای این و اون ، اینجا دیگه کم نمیارم .

میخوام خودمو خالی کنم . دیگه نمیخوام تحت تاثیر حرف کسی قرار بگیرم نمیخوام ضبط صوت باشم از این بگیرم به اون بدم .

میخوام خودم باشم .

.

.

.

من چیم؟

حالا من باید چیکار کنم؟

تمام رفتارای من بر اساس اصول و قواعدیه که در بچگی قبولشون کردم و در ادامه عکس العمل به کارهای دیگران.

حالا که میخوام خودم خودم رو انتخاب کنم چی؟

چجوری خودم باشم؟

حرف زدن برام آسونه به قولی کنتور نمیندازه چطور باید عمل کنم؟

اول از همه و از اونجایی که من خوره برنامه ریزیم(حداقل دوست دارم اینطور فکر کنم)باید یه برنامه مدون بریزم.

باید کتابایی که مد نظرمه بخونم با سطح فکری بالاتر تاثیر پذیریم کمتر میشه.

.به چند نفر باید چند تا فحش آبدار بگم بدجوری تو دلم مونده.

تغییر سخته به سختیه تمام پاراگرافایی که پاک میکنم.

بیست سال بعد
بابت کارهایی که نکرده ای
بیشتر افسوس می خوری
تا بابت کارهایی که کرده ای؛
بنابراین
روحیه تسلیم پذیری را کنار بگذار،
از حاشیه امنیت بیرون بیا،
جستجو کن،
بگرد،
آرزو کن
و
کشف کن!

#مارک_تواین

۰ نظر
mostafa rb

گذشته

گذشته تلخی ها و شیرینی های خاص خودشو داره از بعضیاشون فراریم و دنبال بعضی دیگم همیشه خدا غرق در فانتزی هام بودم و به ایده آل هام فکر میکردم .

تصورم از خودم همیشه یه پسر آروم توداره ولی وقتی مستندات رو نگاه میکنم میفهمم که من برونگرای پر جنب و جوشی بودم که خیلیا رو اذیت کرده

آدم وقتی به گذشته فکر میکنه یا سیاه سیاه میبینه یا سفید سفید یا فقط خوشی میبینه یا فقط تلخی

یادش نمیاد که اول روز با هزار مکافات بیدار شده یا تمام روز تو سر و کله اینو و اون زده و کلی مکافات کشیده تا برگرده خونه فقط زمانی رو به خاطر میسپاره که میرسه خونه و با استقبال گرم همه مواجه میشه زندگی یعنی لحظه های خوب سنگین تر از سختی ها باشن خیلی سنگین تر.

گله هارابگذار!
ناله هارابس کن!
روزگارگوش ندارد که تو هی شِکوه کنی!
زندگی چشم ندارد که ببیند اخم دلتنگِ تو را...
فرصتی نیست که صرف گله وناله شود!
تابجنبیم تمام است تمام!!
مهردیدی که به برهم زدن چشم گذشت....
یاهمین سال جدید!!
بازکم مانده به عید!!
این شتاب عمراست ...
من وتوباورمان نیست که نیست!!
***زندگی گاه به کام است و بس است؛
زندگی گاه به نام است و کم است؛
زندگی گاه به دام است و غم است؛
چه به کام و
 چه به نام و
 چه به دام...
 زندگی معرکه همت ماست...زندگی میگذرد...

زندگی گاه به نان است و کفایت بکند؛
زندگی گاه به جان است و جفایت بکند‌؛
زندگی گاه به آن است و رهایت بکند؛
چه به نان
 و چه به جان
و چه به آن...
زندگی صحنه بی تابی ماست...زندگی میگذرد...

زندگی گاه به راز است و ملامت بدهد؛
زندگی گاه به ساز است و سلامت بدهد؛
زندگی گاه به ناز است و جهانت بدهد؛
چه به راز
و چه به ساز
 و چه به ناز...
 زندگی لحظه بیداری ماست...زندگی میگذرد...

۰ نظر
mostafa rb

دانشگاه

همیشه هممون میدونستیم که از دانشگاهمون ناراضی هستیم به خاطر شرایطش ولی هیچوقت هیچکدوممون حتی یه دلیل محکم نیوردیم

بقیه رو نمیدونم ولی من از همون اول هم فکر میکردم مشکل از خودمونه یه بار گیر میدادیم به تعداد نیمکت ها تر بعد نیکت اضافه میکردن یه بار گیر میدادیم به فضای سبز بعد از دو ترم فضای سبز رو تامین کردن یه بار گیر دادیم به امکانات آزمایشگاه بعد از دو سال وسایل جدید خریدن

ولی هیچوقت به خودمون گیر ندادیم حتی به استادا گیر دادیم و استادا رو عوض کردیم ولی هیچوقت به خودمون گیر ندادیم شاید هممون میدونستیم مشکل از خودمونه ولی حوصله عوض شدن رو نداشتیم یه جورایی مشکل مملکت ما هم همینه .

فکرشو بکن تو ژابن کارمندا از شدت کار میمیرن

البته نه این درسته نه اون

یه فکرایی دارم امیدوارم بشه مشکل رو ریشه ای درمان کرد ولی پول میخوام حتی نیروی انسانیش رو هم جمع کردم ولی پول رو باید یه کاریش بکنم

خدا بزرگه اونم جور میشه

گوش هایم را می گیرم! چشم هایم را می بندم! و زبانم را گاز می گیرم! ولی حریف افکارم نمی شوم!
چقدر دردناک است فهمیدن...!!!
خوش بحال عروسک آویزان به آینه ماشین،
تمام پستی بلندی زندگیش را فقط میرقصد...!!!
کاش زندگی از آخر به اول بود..
پیر بدنیا می آمدیم..
آنگاه در رخداد یک عشق جوان میشدیم..
سپس کودکی معصوم می شدیم ودر،
نیمه شبی با نوازش های مادر آرام  میمردیم...!!!

 

۰ نظر
mostafa rb