چرت و پرت های یک روان نا آرام

هر چه میخواهد دل تنگت بگو

حال و روزم بد نیست میگذرد روزگار

چند روز پیش یه مشت کاغذ از دل نوشته هام پیدا کردم روزایی که ناراحت بودم و کاغذ رو با نوشته های خامم پر میکردم
حس عجیبی بود تمام اون روز ها به یادم اومد تمام اون حس ها همزمان بهم هجوم اوردن
دل و زدم و به دریا و شروع کردم در مورد خودم نوشتن و اینکه تا حالا چه ابعادی از شخصیت خودمو درک کردم
بعد از اینکه نوشتنم تموم شد یه دور خوندمش

پر از پرش بود انگار یه ادم چند شخصیتی اونو نوشته و هر قسمتش در مورد یه موضوعه

حتی یه جاهایی انگار بخشی از ذهنم میخواسته موضوع رو عوض بکنه

خلاصه نوشته ی جالبی شد ( فقط و فقط از نظر من چون خودم رو توش میبینم)

به اخرش که میرسم یهو تنها میشم یهو تمام شخصیت های ذهنیم منو ترک میکنن خودم میمونم و خودم
نوشتم پایان نداره و در حقیقت با یه پایان مسخره خودم رو گول زدم که تموم شده

انگار با تعنه بهم میگه خب حالا  چی؟

دلم میخواد نوشته هامو قاب بگیرم و یه گوشه ای بذارم که فقط سالی یه بار ببینمشون و دوباره با شخصیت های درونم کلنجار برم
تمام خاطرات تلخ و شیرین دور سرم بچرخه و تو خط اخر حرفی برا گفتن داشته باشم

میخوام بگم گذشته ها هیچوقت نمیگذرن فقط دیدگاهمون به اونا عوض میشه و اینکه امروز یه چیزی دارم که بهم یاد اوری کنه چی گذشته برام یه نعمته

امضا: یه پسر جوون خام که تکلیفش با خودش معلوم نیست تازه هنوز یه دندون شیری داره
۰ نظر
mostafa rb

یه داستان جالب

در ماه رمضان چند جوان ، پیر مردی را دیدند که دور از چشم مردم غذا میخورد.

به او گفتند:
ای پیر مرد مگر روزه نیستی؟

پیرمرد گفت:
چرا روزه‌ام،
فقط آب و غذا میخورم...

جوانان خندیدند و گفتند:
واقعا؟

پیرمرد گفت:
بلی،
دروغ نمیگویم،
به کسی بد نگاه نمیکنم،
کسی را مسخره نمیکنم،
با کسی با دشنام سخن نمیگویم،
کسی را آزرده نمیکنم،
چشم به مال کسی ندارم
و...
ولی چون بیماری خاصی دارم
متأسفانه نمیتوانم معده را هم روزه دارش کنم

بعد پیرمرد به جوانان گفت:
آیا شما هم روزه هستید؟

یکی از جوانان در حالی که سرش را
از خجالت پایین انداخته بود،
به آرامی گفت:
خیر، ما فقط غذا نمیخوریم...!!!

۴ نظر
mostafa rb

عشق بازی 6

سخن عشق تو بی آن که برآید به زبانم
رنگ رخساره خبر می‌دهد از حال نهانم

گاه گویم که بنالم ز پریشانی حالم
بازگویم که عیانست چه حاجت به بیانم

گر چنانست که روی من مسکین گدا را
به در غیر ببینی ز در خویش برانم

من در اندیشه آنم که روان بر تو فشانم
نه در اندیشه که خود را ز کمندت برهانم

گر تو شیرین زمانی نظری نیز به من کن
که به دیوانگی از عشق تو فرهاد زمانم

نه مرا طاقت غربت نه تو را خاطر قربت
دل نهادم به صبوری که جز این چاره ندانم

من همان روز بگفتم که طریق تو گرفتم
که به جانان نرسم تا نرسد کار به جانم



#سعدی

۰ نظر
mostafa rb

ماه رمضان

ساعت یک شب بیدار شدم و بهم گفتن پس فردا ماه رمضونه
یک ساعت شوکه شدم وبعد شروع کردم برنامه درس خوندن تو ماه رمضون رو چیدم دیدم نه باید از همین الان درس بخونم
با اینکه هیچی نفهمیدم ولی به صورت نمادین جزوه رو گذاشتم جلوم و نگاهش کردم

ماه رمضون هم شروع شد و من هنوز هیچی ازش درک نکردم
تو فکر تموم مردمی هستم که زندگی بهشون سخت گرفته
بعد یاد افطاری های پر پیمون خودمون می افتم
حالم بد میشه با اکراه غذا میخورم
از خودم بدم میاد
از بعضی رفتارای مردم کشورم بدم میاد
که چه محدود می اندیشند (البته نه همه)
که چه زود تحت تاثیر دروغ ها قرار میگیریم(البته نه همه)
چه خوب گفت ان سفر کرده به اروپا رفتم به دیار کافران مسلمان و برگشتم به دیار مسلمانان کافر (البته نه همه)

و خیلی چیزای دیگه امیدوارم درست بشه فقط همینو میتونم بگم
۰ نظر
mostafa rb

غزل 367

فتوی پیر مغان دارم و قولیست قدیم

که حرام است می آن جا که نه یار است ندیم

چاک خواهم زدن این دلق ریایی چه کنم

روح را صحبت ناجنس عذابیست الیم

تا مگر جرعه فشاند لب جانان بر من

سال‌ها شد که منم بر در میخانه مقیم

مگرش خدمت دیرین من از یاد برفت

ای نسیم سحری یاد دهش عهد قدیم

بعد صد سال اگر بر سر خاکم گذری

سر برآرد ز گلم رقص کنان عظم رمیم

دلبر از ما به صد امید ستد اول دل

ظاهرا عهد فرامش نکند خلق کریم

غنچه گو تنگ دل از کار فروبسته مباش

کز دم صبح مدد یابی و انفاس نسیم

فکر بهبود خود ای دل ز دری دیگر کن

درد عاشق نشود به به مداوای حکیم

گوهر معرفت آموز که با خود ببری

که نصیب دگران است نصاب زر و سیم

دام سخت است مگر یار شود لطف خدا

ور نه آدم نبرد صرفه ز شیطان رجیم

حافظ ار سیم و زرت نیست چه شد شاکر باش

چه به از دولت لطف سخن و طبع سلیم

۱ نظر
mostafa rb

یک سوال کوچولو؟

چگونه به او بفهمانم دوستش دارم بدون اینکه مرا پس بزند ناراحت شود یا همین نگاه کوچک را از من دریغ کند؟

۱ نظر
mostafa rb

ذهن ارضایی

{میدونم یکم بچگانه است ولی احساساتم هستن و اینجا محلیه که نباید با خودم رودر بایستی داشته باشم}


پس من چی؟

منم دلم میخواد.

بسه دیگه کنار زدن من

بسمه اینقدر منو پیجوندین


دلم میخواد با خودم حال کنم که میکنم البته به افکار و اخلاقم و عملکردم(اکثرا) نمره قابل قبولی میدم ولی چیزی که منو متعجب میکنه رفتار دیگران نسبت به منه همونقدر از رفتار دیگران تعجب میکنم که وقتی انتگرال دوهامل و مکان استفادشو به همکلاسیم گفتم و نفهمید تعجب کردم

(فقط یه فرموله که تحت یه شرایطی ازش استفاده میکنن(هر سازه تحت زلزله رو باید همون اول انتگرال دوهاملشو بگیری بعد بقیه کاراشو بکنی))


تا اینجا هیچ مشکلی نیست بالاخره آدما با هم فرق میکنن هر کسی شرایطی داره شاید از من خوششون نمیاد مهم نیست

اونجایی مهمه که با یکی صمیمی میشی با هم رفت و آمد میکنید و از راز های هم مطلع میشید

یاد داستان منصور حلاج افتادم وقتی یکی از مریداش کلوخ گلی رو طرف منصور انداخت و منصور از ناراحتی آه کشید

اینجاست که دردناکه که اون آدمیکه فکر میکنی اینه خودشه این همون آدمیه که تمام زندگیم دنبالش بودم این همونیه که قراره بهش حال بدم و اون قراره بهم حال بده (لعنت به ذهنای کثیفتون تا اینجا دارم حسش میکنم)


ولی بعد ازیه مدت که پارامتر هامو میسنجم میبینم نه اینم اون نیست

موضوع اینه که اون رفیق من هست ولی من رفیق اون نیستم (من اولویت اون نیستم)

میترس که عقده ای بشم

من تا جایی که تونستم سعی کردم آدم قاعده مندی باشم ولی اکثرا دیگران قاعده هامو شکستن

هه

۰ نظر
mostafa rb

خود در گیری مزمن

دلم آرام گرفته این چند روزه شاید به خاطر امتحاناتم باشد

جالب بود به این فکر نکرده بودم که وقتی مغزم فعالیت میکند دلم آرام میشود و وقتی بیکار میشوم استرس و غم و غصه به سراغم می آید

شاید به خاطر همین است که متکلمین و دانشمندان و فیلسوفان همه با دلی آرام به سراغ زندگی میروند

از این به بعد میخواهم تا میشود مغزم را به کار گیرم

۱ نظر
mostafa rb

عشق بازی 4

تو همانی که دلم لک زده لبخندش را

او که هرگز نتوان یافت همانندش را

منم آن شاعر دلخون که فقط خرج تو کرد

غزل و عاطفه و روح هنرمندش را

از رقیبان کمین کرده عقب می ماند

هر که تبلیغ کند خوبی ِ دلبندش را

مثل آن خواب بعید است ببیند دیگر

هر که تعریف کند خواب خوشایندش را

مادرم بعد تو هی حال مرا می پرسد

مادرم تاب ندارد غم فرزندش را

عشق با اینکه مرا تجزیه کرده است به تو

به تو اصرار نکرده است فرآیندش را

قلب ِ من موقع اهدا به تو ایراد نداشت

مشکل از توست اگر پس زده پیوندش را

حفظ کن این غزلم را که به زودی شاید

بفرستند رفیقان به تو این بندش را :

«منم آن شیخ سیه روز که در آخر عمر

لای موهای تو گم کرد خداوندش را »
#کاظم بهمنی

۰ نظر
mostafa rb

دانشگاه 2

یکی از لذت های دانشگاه اینه که موقع امتحانات خیلی تحویلم میگیرن


پ.ن. خیلی خستم



۱ نظر
mostafa rb