بعد از تموم شدن دانشگاه و مکافات و عمل داشتم خانواده رو آماده میکردم که میخوام برم سربازی اما با مقاومت سر سختانه ای مواجه شدم به صورتیکه الان تقریبا نصف کتابام رو خوندم و جهاد فی صبیل الکنکور مجددا تکرار میشه اینبار اما حجم کم و مطالب سنگین تره خلاصه تعداد آدمایی که باهاشون در ارتباط بودم روز به روز کمتر و کمتر شد تا اونجایی که رفیق جینگم هم پر یه خانمی شد گل بود به سبزه نیز آراسته شد من موندمو خانواده گلم 

من که از همون اول میدونستم که شبکه های اجتماعی اصولا برای من ساخته نشدن با اینحال همیشه تلاشم رو میکردم و میکنم ارتباطاتم رو افزایش بدم اما چه کنم اینها همشون تابع جو هستند حال خودمم یکیشون .

شلوغ که شد به سان لاکپشتی یه ور رو نگاه کردم دیدم خبری نیست اونور رو نگاه کردم دیدم خبری نیست همیشه خبرا اون سمت دیگه من اتفاق افتادن.

هرکی هم هرچی دلش میخواد میگه ما که از کل فقط جزیی میبینیم حالا هرچقدر دوست داری جزییات بده بیرون

برگردیم یر موضوع اول که یک ادم منزوی الزاما تنها نیست مثل خودم فقط ادمای اطرافش رو نمیبینه حداقل ۴_۵ نفر آدم هیت که میتونی باهاشون حرف بزنی پس به سان لاکپشتی اروم سرتو ببر اینو بعد سرتو ببر اونور یکی رو پیدا میکنی که جو زده نیست و آروم راه خودشو میره و تفکرات و اعتقادات خودشو ارتقا میده خودشو اصلاح میکنه اشتباهاتشو قبول میکنه ولی سرخورده نمیشه بشین دو کلوم باهاش درد و دل کن سبک بشی برای اونم یه دو خط تجربه بسازی .

ببینیم این نسخه رو خودم جواب میده؟؟؟