مامورا همش چپ چپ نگاهم میکردن دلم میخواست همشونو جر بدم اعصابم از همشون خورد بود نمیتونن اینجوری منو اینجا حبس کنن حق ندارید منو اینجوری زندانی کنید اگه راست میگی در رو بازکنید تا همتونو به صلابه بکشونم.
سربازجعفر: رحیم این دیوونه چشه چشاش شده کاسه ی خون داره خود خوری میکنه بدبخت
سرباز رحیم:کثافت زنشو انقدر زده که راهی بیمارستان شده وقتی ما رسیدیم رو زنش بود و به قصد کشت میزدش .
سرباز جعفر : رحیم گوشیتو جم کن جناب سرگرد داره میاد زود باش.
با صدای احترام گذاشتن سبازا توجه مرد به درب بازداشتگاه جلب میشه میره طرف در تا جایی که میشه اعتراض کنه
شما به چه حقی منوزندانی کردی زن خودمه ..
سرگرد در رو به شدت باز میکنه ، در محکم به صورت مرد میخوره و اونو در حالی مه دماغش پر خون شده بود پرت میکنه به طرف دیوار سرگرد داخل میشه و اونو تا جایی که میخوره میزنه.
چند سال قبل:
مرد یه مدیر موفق هراه زنش که تازه سه ماهه حاملس توجه خانواده های توی پارک رو جلب میکنه خنده های ریز و بساط پرو پیمونشون نشون از زندگی و موفق و شادشون رو میده
دادگاه:
صدای چکش همه ی سر و صدا ها رو قطع میکند صدایی رسا سکوت رو میشکنه و میگه:رای نهایی دادگاه قصاص با چوبه دار
دو ماه پیش:
فضای سردی خونه رو فرا گرفه و زن و مرد بدون اینکه با هم حرف بزنن از یخچال چیزی برای خوردن بر میدارن هر کدوم به طرفی میرن . زن همراه خوراکی هاش یه مشت قرص و یه لیوان اب هم همراه خودش میبره.
من دیگه بریدم نمی تونم اینظور ادامه بدم  مرد با حالی مستاصل رو به زنش گفت
زن که اینده احتمالی خودش رو میبینه تنهاییشو میبینه جامعه کثیفی رو جلوی چشماش متصور میشه از دست دادن پشتوانش رو میبینه در حالیکه هیچ چیزی برای چنگ زدن نداره سعی داره زندگیشو جمع و جور کنه ناراحتی ها رو کنار بذاره.
بیمارستان 10 ماه قبل:
همسر شما مبتلا به ام اس شده و داره ......در این شرایط....... نمیتونه بچرو نگه داره برای مادر خطرناکه
این تمام حرفایی بود که مرد از زبون دکتر متوجه شد با یه دفترچه تو دستش که نوشته بود ام اس و سری کیج که همینطور دور زمین میچرخید راهی خونه شد شروع کرد دفترچه رو خوندن ولی بازم چیز مهمی دستگیرش نشد شروع کرد توی اینترنت جستجو کردن دکترای زیادی بهش معرفی میشن و با دارو های عجیب و غریبی رو برو میشه حتی صفحه های مربوط به مسائل جنسی رو هم باز میکنه تا شاید بتونه دلیلی پیدا کنه .
از عمل جراحی به بعد کار من شده بود از این داروخانه به اون داروخانه تا شاید بتونم دارو های همسرم رو تهیه کنم حال روز خوبی نداشتیم از لحاظ روانی به خاطر سقط جنین شکسته شده بودیم نمیتونستیم ادامه بدیم دیگه حتی یه جمله کامل هم با هم صحبت نمیکردیم وضعیت خیلی بدی شده بود
اون روز خیلی بد شروع شد همه جور اتفاق بد برام افتاد اعصابم خورد بود ناراحت بودم بعد از ظهر هم با کلی مکافات دارو های زنمو گرفتم وقتی رسیدم بالا سرش خود کشی کرده بود رفتم بالا سرش میخواستم بهوشش بیارم شروع کردم به زدنش یهو از خود بیخود شدم همینطور میزدمشو گریه میکردم ولی کسی حرفمو باور نکرد