چرت و پرت های یک روان نا آرام

هر چه میخواهد دل تنگت بگو

چرت و پرت های یک روان نا آرام

هر چه میخواهد دل تنگت بگو

چند روز پیش یه مشت کاغذ از دل نوشته هام پیدا کردم روزایی که ناراحت بودم و کاغذ رو با نوشته های خامم پر میکردم
حس عجیبی بود تمام اون روز ها به یادم اومد تمام اون حس ها همزمان بهم هجوم اوردن
دل و زدم و به دریا و شروع کردم در مورد خودم نوشتن و اینکه تا حالا چه ابعادی از شخصیت خودمو درک کردم
بعد از اینکه نوشتنم تموم شد یه دور خوندمش

پر از پرش بود انگار یه ادم چند شخصیتی اونو نوشته و هر قسمتش در مورد یه موضوعه

حتی یه جاهایی انگار بخشی از ذهنم میخواسته موضوع رو عوض بکنه

خلاصه نوشته ی جالبی شد ( فقط و فقط از نظر من چون خودم رو توش میبینم)

به اخرش که میرسم یهو تنها میشم یهو تمام شخصیت های ذهنیم منو ترک میکنن خودم میمونم و خودم
نوشتم پایان نداره و در حقیقت با یه پایان مسخره خودم رو گول زدم که تموم شده

انگار با تعنه بهم میگه خب حالا  چی؟

دلم میخواد نوشته هامو قاب بگیرم و یه گوشه ای بذارم که فقط سالی یه بار ببینمشون و دوباره با شخصیت های درونم کلنجار برم
تمام خاطرات تلخ و شیرین دور سرم بچرخه و تو خط اخر حرفی برا گفتن داشته باشم

میخوام بگم گذشته ها هیچوقت نمیگذرن فقط دیدگاهمون به اونا عوض میشه و اینکه امروز یه چیزی دارم که بهم یاد اوری کنه چی گذشته برام یه نعمته

امضا: یه پسر جوون خام که تکلیفش با خودش معلوم نیست تازه هنوز یه دندون شیری داره
  • ۹۵/۰۳/۲۳
  • mad minde

نظرات (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی