{میدونم یکم بچگانه است ولی احساساتم هستن و اینجا محلیه که نباید با خودم رودر بایستی داشته باشم}


پس من چی؟

منم دلم میخواد.

بسه دیگه کنار زدن من

بسمه اینقدر منو پیجوندین


دلم میخواد با خودم حال کنم که میکنم البته به افکار و اخلاقم و عملکردم(اکثرا) نمره قابل قبولی میدم ولی چیزی که منو متعجب میکنه رفتار دیگران نسبت به منه همونقدر از رفتار دیگران تعجب میکنم که وقتی انتگرال دوهامل و مکان استفادشو به همکلاسیم گفتم و نفهمید تعجب کردم

(فقط یه فرموله که تحت یه شرایطی ازش استفاده میکنن(هر سازه تحت زلزله رو باید همون اول انتگرال دوهاملشو بگیری بعد بقیه کاراشو بکنی))


تا اینجا هیچ مشکلی نیست بالاخره آدما با هم فرق میکنن هر کسی شرایطی داره شاید از من خوششون نمیاد مهم نیست

اونجایی مهمه که با یکی صمیمی میشی با هم رفت و آمد میکنید و از راز های هم مطلع میشید

یاد داستان منصور حلاج افتادم وقتی یکی از مریداش کلوخ گلی رو طرف منصور انداخت و منصور از ناراحتی آه کشید

اینجاست که دردناکه که اون آدمیکه فکر میکنی اینه خودشه این همون آدمیه که تمام زندگیم دنبالش بودم این همونیه که قراره بهش حال بدم و اون قراره بهم حال بده (لعنت به ذهنای کثیفتون تا اینجا دارم حسش میکنم)


ولی بعد ازیه مدت که پارامتر هامو میسنجم میبینم نه اینم اون نیست

موضوع اینه که اون رفیق من هست ولی من رفیق اون نیستم (من اولویت اون نیستم)

میترس که عقده ای بشم

من تا جایی که تونستم سعی کردم آدم قاعده مندی باشم ولی اکثرا دیگران قاعده هامو شکستن

هه