به نظر من هر فردی دنیایی برای خودش داره هیچ کسی دنیا رو مثل دیگری نمیبینه پس بیاین به دنیا طوری نگاه کنیم که لذت ببریم

به جای اینکه در اثر پرتو خورشید اخم بکنی و چشماتو ریز کنی، چشماتو ببند صورتت رو در حالت آرامش قرار بده و از گرماش لذت ببر و بدون اون سر دنیا ملت دنبال همچین تابشی تو ساحلا میچرخن در حالی که اینجا مفت مفت در اختیارت گذاشتن

وقتی با یکی بحث می کنی از دیدگاه اون به صورت مسئله نگاه کن اونوقت می بینی که با اطلاعات اون بهترین نتیجه ممکنه رو گرفته و چقدر هم خوب استدلال کرده اونوقت میفهمی که نباید باهاش بحث کنی فقط و فقط باید منابع درست در اختیارش قرار بدی


نگاه آدما بستگی داره به ذهنیت اونا از موضوع اگر از یکی بدت بیاد فرقی نمیکنه چقدر استدلال بکنه که عملکردش درسته تو بازم ازش بدت میاد

اینجاست که یه فکر باز می طلبه من ادمای کمی دیدم که قضاوت نمی کنن و واقعا هم تو کارشون موفق بودن.


امروز سوار یه تاکسى شدم

صد متر جلو تر یه خانمى کنار خیابون ایستاده بود
راننده ى تاکسى بوق زد و خانم رو سوار کرد
چند ثانیه گذشت
راننده تاکسى : چقدر رنگِ رژتون قشنگه
خانم مسافر: ممنون
راننده تاکسى : لباتون رو برجسته کرده
خانم مسافر سایه بون جلوىِ صندلى راننده رو داد پایینُ لباشو رو به آینه غنچه کرد.
خانم مسافر: واقعاً؟؟!
راننده تاکسى خندید با دستِ راست دستِ چپِ خانم مسافر رو گرفتُ نگاه کرد
راننده تاکسى : با رنگِ لاکتون سِت کردین؟! واقعاً که با سلیقه این تبریک میگم
خانم مسافر:واى ممنونم..چه دقتى معلومه که آدمِ خوش ذوقى هستین
تلفنِ همراه من زنگ خورد و اون دو نفر گرمِ حرف زدن بودن..
موقع پیاده شدن راننده ى تاکسى کارتش رو داد به خانم مسافرُ گفت هرجا خواستى برى،اگه ماشین خواستى زنگ بزن به من..
خانم مسافر کارت رو گرفت یه چشمکِ ریزى هم زد و رفت..
اینُ تعریف نکردم  که بخوام بگم خانم مسافر مشکل اخلاقى داشت یا راننده تاکسى...
فقط میخواستم بگم..
تویه این چند دقیقه ممکنه کمتر کسی  از ما به ذهنش رسیده باشه
که راننده ى تاکسى هم یک خانم بود..


ما با تصوراتی که تویه ذهنِ خودمونِ  قضاوت میکنیم....!!

#داستانک    #قضاوت
_________________________________________