امروز دانشگاه میرم مثل حدود چهار میلیون نفر دیگه درس میخونم و خوشحالم ولی بعضی اوقات که همه جا ساکت میشه خودم میمونم و خودم فکر میکنم اونموقع دیگه خوشحال نیستم فکر میکنم با شلوغی سر خودمو گرم میکنم تا ناراحت نباشم ولی ارامشی که سکوت داره می ارزه به خوشی که تو شلوغی هست خصوصا وقتی دلنوشته هامو روی کاغذ میارم خیلی راحت میشم و ارامش خاصی که یه بار با گریه کردن حس کردم بهم دست میده.

دوستانی دارم و دوست نماهایی دارم مثل همه ادم ها

دوستانی دارم که فکر میکنن خیلی باهام صمیمی هستن ولی در واقع نیستن

دوست دارم ادم رکی باشم

از بحث کردن لذت میبرم ادم لجبازی هستم

امروز من اینه که دارم مقدمه زندگیمو فراهم میکنم

ولی خب سخت در اشتباهم بذارید یه داستان رو کپی پیست کنم بهتره:

شخصی برای اولین بار یک کلم دید.
اولین برگش را کند، زیرش به برگ دیگری رسید و زیر آن برگ یه برگ دیگر و...
با خودش گفت : حتما یک چیز مهمیه که اینجوری کادوپیچش کردن...!
اما وقتی به تهش رسید وبرگها تمام شد متوجه شد که چیزی توی اون برگها پنهان نشده، بلکه کلم مجموعه‌ای از این برگهاست...
داستان زندگی هم مثل همین کلم هست!
ما روزهای زندگی رو تند تند ورق می زنیم وفکر می کنیم چیزی اونور روزها پنهان شده، درحالیکه همین روزها آن چیزیست که باید دریابیم و درکش کنیم...
و چقدر دیر می فهمیم که بیشتر غصه‌هایی که خوردیم، نه خوردنی بود نه پوشیدنی، فقط دور ریختنی بود...!
زندگی، همین روزهاییست که منتظر گذشتنش هستیم.همین روزها . حتی همین امروز !!!!